آرشیو بر اساس دسته بندی ِ ‘ سهمیه طناب ’ :

زندگی پس از بشین پاشو

{ پست شده در ۰۶ اسفند ۱۳۸۸ توسط صادق }
مربوط به : سهمیه طناب

آموزشی تموم شد و بدبختی ها شروع شد!

من برگشتم

{ پست شده در ۰۵ اسفند ۱۳۸۸ توسط صادق }
مربوط به : سهمیه طناب

من برگشتم.

و همین !

بالاخره تموم شد

{ پست شده در ۰۲ اسفند ۱۳۸۸ توسط صادق }
مربوط به : سهمیه طناب

بالاخره آموزشی تموم شد و امروز بچه ها رژه رو هم رفتن و خلاص! البته هنوز ترخیص نشدیم و شاید تا چند روز دیگه اینجا بمونیم. اما مهم اینه که بالاخره تموم شد و بعد از رژه دیگه رسما هیچ خبری توی پادگان نیست الا بخور و بخواب.

خوشحالم

کلی مطالب جالب و باحال دارم که وقتی برگشتم خونه میذارم اینجا.

میان دوره

{ پست شده در ۰۷ بهمن ۱۳۸۸ توسط صادق }
مربوط به : سهمیه طناب

اعتراف میکنم ما لیسانس به بالاها این پادگان رو به گند کشیدیم! تا چند روز پیش موقع ورزش صبح و دویدن دور میدون شعر مذهبی و “ای لشکر صاحب زمان” و “حیدری ام حیدری ام” میخوندیم.امروز صبح دست جمعی و در حضور ارشدهای محترم “یار دبستانی من” و “عمو سبزی فروش” و “ای ایران ای مرز پرگهر” و “شده ام بت پرست تو” خوندیم. دیگه خودتون تا تهش رو بخونید!

از دفتر خاطرات آموزشی-جمعه۸۸/۱۱/۲ – ۱۱:۱۵ صبح

ساعت حدود ۹ و نیم صبحه و سعید شهروز داره به خوش صدا ترین و خوش آهنگ ترین حالت ممکن سرش رو به دیوار میزنه از لج تو و من اومدم مرخصی و حالم از این اومدن خیلی خوبه ! خیلی خیلی خوب ! سلام خونه ! سلام سین صاد میم. سلام زندگی! دیشب رسیدم. هواپیمامون شبیه اتوبوس بالدار بود.فقط بوق نداشت. شایدم داشت و خلبانش استفاده نکرد. اما به هرحال ما رو رسوند خونه! نظام مجموعه ای منظم از بی نظمی هاست. اونقدر که قرار بود دوشنبه مرخصی بدن و کنسل کردن و گفتن نه نمیدیم تا هفته بعد. بعد یهو سه شنبه بهمون مرخصی دادن که بیایم خونه ! بهرحال که روحیه عالیه! تا شنبه شب تهرانم! شایدم یکشنبه شب! بستگی به خرد جمعی داره که کی حال کنیم برگردیم پادگان! هرچند که مرخصی مون تا یکشنبه صبحه!

فرودگاه

{ پست شده در ۲۵ دی ۱۳۸۸ توسط صادق }
مربوط به : سهمیه طناب

پشت دیوارها و فنس ها و حصارهای این پادگان لعنتی فرودگاهه. هر پروازی که میپره دلتنگی ماها رو میرسونه به اوج آسمون! حالا تو حساب کن این فرودگاه لعنتی روزی ۲۰/۳۰/۴۰/۵۰ تا پرواز داشته باشه.

خداوکیلی چیزی از دلت می مونه ؟!

از دفتر خاطراتم. ۸۸/۱۰/۱۸ حیاط پادگان

+ روزای اول آموزشی خیلی سخته. اما بعدش اوضاع بهتر میشه. هفته اول که بگذره دیگه کم کم هم آدم با شرایط جور میشه هم اینکه بدن روی فرم میاد و دیگه تمرین ها و تنبیه ها و … اذیت نمیکنه آدمو. میشه یه جورایی گفت که بعد از هفته اول آموزشی واسه آدم هتل میشه. دلتنگی اما همیشه هست. هرچند که اونم کم کم عادی میشه. نه اینکه عادی بشه ولی دیگه مثل قبل اذیت نمیکنه. یه دفترچه یادداشت کوچیک دارم که هر از چندگاهی اونجا یه چیزایی توش مینویسم. سر فرصت و به ترتیب تاریخ مطالبش رو اینجا میذارم.شاید وقتی میان دوره اومدم.شایدم بعد از پایان دوره.

+ آموزشی غرورت رو میشکنه! و این خیلی ارزشمنده! بهت میفهمونه توی زندگیت هرکی و هرچی که باشی شاید یه شرایطی برات پیش بیاد که دیگه هیچکدوم از اون پست و مقام ها و پولهات کمکت نکنه. یادت میده به هیچکس جز خودت تکیه نداشته باشی. آموزشی ارزش خونه و خونواده و پدر و مادر رو بهت میفهمونه. و این هم خیلی ارزشمنده. بهت یاد میده قدر چیزایی که قبلا داشتی رو بدونی و واسش از خدا شاکر باشی. آموزشی شاید سخت باشه اما اصلا بد نیست. هرچی سختی هاش بیشتر باشه تو بیشتر قدر میدونی! اونجا آدم ارزش یه ساعت خواب، یه دونه میوه، یه لیوان چای خوب، یا حتی یه تیکه ته دیگ رو میفهمه! و این خیلی خوبه ! حداقل واسه من که خیلی خوب بود.خوشحالم !

+ بین صادقی که دو سه هفته پیش رفت آموزشی با صادقی که دیروز اومده مرخصی یه دنیا فاصله است. صادق امروز آرومتره، غرور کاذبش از بین رفته و ارزش زندگیش رو فهمیده. صادق امروز با خدا زندگی میکنه. صادق امروز میفهمه پدر و مادرش یه دنیا قابل احترامن. صادق امروز خدا رو عاشقه!