آرشیو بر اساس دی, ۱۳۸۸:

ما رفتیم

{ پست شده در ۰۶ دی ۱۳۸۸ توسط صادق }
مربوط به : سهمیه طناب

هشتاد و هفت کیلو گوشت ناخالص با استخون و چربی و لباس و ساک و پوتین و کلاه و خوراکی و کتاب و ناخن گیر و لوازم خیاطی و دفتر خاطرات و کلی چیزای دیگه داره میره قطار سوار شه بره مشهد.

دلش واسه همتون تنگ میشه.

خدافظی

+ توی ساکش اسمارتیس داره ولی پاستیل نداره !

برای کسی

{ پست شده در ۰۶ دی ۱۳۸۸ توسط صادق }
مربوط به : روزانه

هر روز
یک امتحان جدید،
یک سقوط عمیق،
یک زخم تازه؛

هنوز، از من، ناامید نشده‌ای؟!

لینک منبع

خاطرات سربازی ۳

{ پست شده در ۰۲ دی ۱۳۸۸ توسط صادق }
مربوط به : سهمیه طناب

یه نوار آبی کمرنگ دادن بهمون که بدوزیم به شلوارمون که معلوم شه ما تحصیلکرده هستیم ! یه رفیق کرمونی باحال پیدا کردم. میگه : حالا بریم این نواره رو بدوزیم به لنگامون این مدت هلک هلک بکشیم ببریم بیارم که چی بشه ؟! سنگینه !

خاطرات سربازی ۲

{ پست شده در ۰۲ دی ۱۳۸۸ توسط صادق }
مربوط به : سهمیه طناب

ساعت ۳ بعد از ظهر – پرواز مشهد-تهران

هواپیما خیلی شلوغ نیست. یکی از مهموندارا اومده کنار من نشسته. موقع بلند شدن هواپیما یه دفعه کنار باند چشمم خورد به یه هواپیما که دماغه نداره و افتاده کنار باند. به مهمانداره میگم آقا این همونی نیست که خورد به دیوار؟ با خیال راحت جواب میده : آره ! و من الان عین سگ دارم میترسم !

روز اول پادگان دقیقا همونجوری بود که همه میگفتن. از صبح علاف بودیم. هی گفتن فلان جا به خط شید! بعد یه کم جابجامون میکردن و دوباره به خط میشدیم. تا حدود ۲ همینجوری علاف بودیم بعدشم یه دست لباس دادن و برگشتیم خونه ! بچه ها هرکدوم از یه شهری اومدن. یه یارو هست که از بچه های دژبانیه! اسمش رو گذاشتم آقای ایپ !فقط کارش EK O E ( همون یک دو سه) گفتنه و بشدت هم عقده ایه ! آمارش رو درآوردیم طرف متولد هفتاده! به یکی از بچه کرمونیا که دکترا داره میگم ببین این همه درس خوندی که این بچه بیاد بهت دستور بده. در کل بچه های پادگان خوبن. سربازای قدیمی تر میگن به اینجا میگن هتل هوایی.فقط دو سه روز اول سخته و بعدش راحت میشه. البته همیشه این وسط یه سری آدم مریض هم پیدا میشن که بچه ها رو میترسونن. یه سرباز چاقالو هم اونجا هست که انگار دویدن های آموزشی بدجوری اذیتش کرده که هی به ما میگه اینجا سخته و …

من از این هواپیمای لعنتی میترسم! تا حالا نمیترسیدم ولی از وقتی اون لاشه هواپیما رو کنار باند دیدم تا الان همش دلهره دارم.

راستی صبح مستقیم رفتم حرم. یه حسی بهم میگفت که اول باید برم حرم. زیارت خوبی بود. خودمو سپردم دست امام رضا! گفتم من غریب! تو هم غریب! خودت هوای ما رو داشته باش. انصافا هم تا الان که حسابی هوامو داشته. دوشنبه صبح باید پادگان باشم.فرمانده خیلی آدم ردیفی بود. اول گفت همه ۵ صبح اینجا باشن.وقتی فهمید راهمون دوره گفت هروقت رسیدید بیاید! در کل حالی به حولی!

پیام فرت

خاطرات سربازی ۱

{ پست شده در ۰۲ دی ۱۳۸۸ توسط صادق }
مربوط به : سهمیه طناب

اول دی ۸۸- ساعت ۱۹:۴۰-قطار تهران مشهد

قبلا مهمترین دغدغه هام وقتی که قطار و اتوبوس سوار میشدم یکیش بهم ریختن موهام بود یکیش خراب شدن یقه ی پیراهنم. خدا رو شکر این دفعه کچلم و دغدغه ی مو ندارم! :)

_______

کیانای کوپه ی ما ۴-۵ سالش بیشتر نیست و داره با بابابزرگ و مامان بزرگش میره مشهد. از اون دختر بچه هاست که جگارت ( جیگر بودن ) رو در حق دنیا تموم کرده. دختر بچه ها رو که می بینم همیشه به این فک میکنم که کاش دخترا همیشه توی ۴-۵ سالگی می موندن! بزرگ که میشن ۹۹ درصدشون اخلاقشون گ.ه میشه! اون ۱ درصد بقیه هم میشن معشوقه های من که در نهایت اونا هم اخلاقشون گ.ه میشه.

_______

۹ شب قطار : دخترک ۵ ساله حرف از آرایش کردن میزنه و مامان بزرگ ۴۰-۵۰ سالش لباشو می گزه ! دیوونتم زندگی !