سکوت

{ پست شده در بهمن ۱۱ ۱۳۸۸ توسط صادق }
موضوعات : روزانه

گاهی وقتها جز سکوت چاره ی دیگری نمی ماند.


۴ دیدگاه برای ”سکوت“

  1. اینو می فهمم

    تکرار این سکوتا ادمو پخت تر میکنه عینه سربازی که تو میری
    کلا زندگی بالا و پایین شدنش واسه پخته تر شدن ماس و فهمیدهتر شدن ما

    سکوت گاهی فکورترم میکنه گاهیم اعصبانی ترم که با سکوتم مخالفت میکنم داد میکشم اعصباتی میشم و در حین سکوتمم باز اروم میشم

    راستی پسرای تیری خوبن/؟

  2. ای سرباز صادق تصورکن گرچه تصور کردن اصلن برات خیلی سخته!

    تصور کن

    پادگانی که هر سرباز بدبختی تو اون خوشبخته خوشبخته!

    پادگانی که تو اون مرخصی ارزش نیست!

    جواب هم‌صدایی‌ها پلیس ضد شورش نیست!

    پادگانی که نه بمب هسته‌ای داره، نه بمب‌افکن نه تقنگ و نه خمپاره!

    تصور کن پادگانی که سربازاش همه دارن شمشیر
    با کلاه آهنی شمری
    زره سکسی از ااون حلقه حلقه ای ها

    دیگه لازم نیست و هیچ سربازی پاشو روی مین جا نمی‌زاره!

    همه سربازا آزاده آزادن، همه بی‌درد بی‌دردن!

    تو روزنامه نمی‌خونی، سربازا فرار کردن و در رفتن!

    پادگانی را تصور کن، بدون نفرت و باروت!

    بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت!

    پادگانی را تصور کن، پر از لبخند و آزادی!

    لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار بوسه!

    یعنی با دوست دختر و بوس بوس

    تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه!

    اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه!

    تصور کن پادگانی را که توش زندان یه افسانه‌س!

    تمام جنگای دنیا، شدن مشمول آتش‌بس!

    کسی فرمانده پادگانت نیست،

    برابر با هم‌اند سرباز و فرمانده!

    دیگه غذای سربازا شده روزی یه دونه‌ی گندم!

    پادگانی بدون مرزو محدوده، پادگان یعنی همه دنیا!

    تصور کن اگر که تصور کزدنش سخته

    سربازی رفتی یهو شدی پادشاه آلمان!

  3. واقعا مشدی صادق

  4. وبت جالبه سعی کن زود به زودup کنی

    موفق سربلند و ایرانی باشی.

دیدگاه تان را ارسال کنید