دور باید شد از این خاک غریب

{ پست شده در آبان ۲۵ ۱۳۸۸ توسط صادق }
موضوعات : روزانه

این شهر
شهر قصه های مادر بزرگ نیست
که زیبا و آرام باشد
آسمانش را
هرگز آبی ندیده ام
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمی کند
که فانوسی داشته باشم یا نه
کسی که می گریزد
از گم شدن نمی ترسد.

رسول یونان

+ واسه وبلاگی که هیچکس نمیخوندش چه فرقی میکنه که ماهی ۱ بار آپدیت شه یا روزی ۲ بار !؟


۴ دیدگاه برای ”دور باید شد از این خاک غریب“

  1. از هیچ مادربزرگی که نه، ولی اولین قصه ای که شنیدم داستان اهلی کردن شازده کوچولو بود! آسمون آبی بود، خیل خب خودم می دونم شب بود، ولی می شد فرض کرد که آبیه! شهر هم آروم بود، مثل همون آسمون، مثل شازده کوچولو، مثل من، مثل تو، مثل صدات! فانوسی هم لازم نبود، واسه کسی که دیگه به چیز زیادی فکر نمی کرد، گم شدن نه تنها ترس نداشت، حتی جزو قصه بود! اهر چند گم شدن داریم تا گم شدن! بعضی وقتا گم میشی می گردن پیدات می کنن و محکم بغلت می کنن انگار که فقط خواب بوده، بعضی وقتا یه نفس راحت می کشن و می سپرنت به خدایی که، راه خانه اش را خودش هم گم می کند، بس که کوچه پس کوچه دارد! از این به بعد هم هر جا که به قول آقا یونان بری:
    من به تو قول می دهم
    همیشه بارانی هست که ببارد و
    همیشه یک نفر پیدا می شود که برود!
    و الا که جهان
    خیلی وقت پیش ها
    تمام شده بود!

  2. هر جای دیگه ای بری از اینجا غریبتره !
    ما محکومیم به غربت در سرزمین خویش…

  3. ای وای عشقولانه ها

  4. مرسی ………………..

دیدگاه تان را ارسال کنید