سکوت
گاهی وقتها جز سکوت چاره ی دیگری نمی ماند.
خبرها همه تکراری
عکسها همه…
تیترها…
یک نفر را بارها اعدام کرده اند
و باز او را
پای جوخهی دار میبرند
ما
اعلامیه مینویسیم
و هر چه امضا
دستمان به جایی
امضاها همه…
…
دستهای تو اما
هرگز تکرار نمیشود
بانوی من!
عباس معروفی
اعتراف میکنم ما لیسانس به بالاها این پادگان رو به گند کشیدیم! تا چند روز پیش موقع ورزش صبح و دویدن دور میدون شعر مذهبی و “ای لشکر صاحب زمان” و “حیدری ام حیدری ام” میخوندیم.امروز صبح دست جمعی و در حضور ارشدهای محترم “یار دبستانی من” و “عمو سبزی فروش” و “ای ایران ای مرز پرگهر” و “شده ام بت پرست تو” خوندیم. دیگه خودتون تا تهش رو بخونید!
از دفتر خاطرات آموزشی-جمعه۸۸/۱۱/۲ – ۱۱:۱۵ صبح
ساعت حدود ۹ و نیم صبحه و سعید شهروز داره به خوش صدا ترین و خوش آهنگ ترین حالت ممکن سرش رو به دیوار میزنه از لج تو و من اومدم مرخصی و حالم از این اومدن خیلی خوبه ! خیلی خیلی خوب ! سلام خونه ! سلام سین صاد میم. سلام زندگی! دیشب رسیدم. هواپیمامون شبیه اتوبوس بالدار بود.فقط بوق نداشت. شایدم داشت و خلبانش استفاده نکرد. اما به هرحال ما رو رسوند خونه! نظام مجموعه ای منظم از بی نظمی هاست. اونقدر که قرار بود دوشنبه مرخصی بدن و کنسل کردن و گفتن نه نمیدیم تا هفته بعد. بعد یهو سه شنبه بهمون مرخصی دادن که بیایم خونه ! بهرحال که روحیه عالیه! تا شنبه شب تهرانم! شایدم یکشنبه شب! بستگی به خرد جمعی داره که کی حال کنیم برگردیم پادگان! هرچند که مرخصی مون تا یکشنبه صبحه!
پشت دیوارها و فنس ها و حصارهای این پادگان لعنتی فرودگاهه. هر پروازی که میپره دلتنگی ماها رو میرسونه به اوج آسمون! حالا تو حساب کن این فرودگاه لعنتی روزی ۲۰/۳۰/۴۰/۵۰ تا پرواز داشته باشه.
خداوکیلی چیزی از دلت می مونه ؟!
از دفتر خاطراتم. ۸۸/۱۰/۱۸ حیاط پادگان
+ روزای اول آموزشی خیلی سخته. اما بعدش اوضاع بهتر میشه. هفته اول که بگذره دیگه کم کم هم آدم با شرایط جور میشه هم اینکه بدن روی فرم میاد و دیگه تمرین ها و تنبیه ها و … اذیت نمیکنه آدمو. میشه یه جورایی گفت که بعد از هفته اول آموزشی واسه آدم هتل میشه. دلتنگی اما همیشه هست. هرچند که اونم کم کم عادی میشه. نه اینکه عادی بشه ولی دیگه مثل قبل اذیت نمیکنه. یه دفترچه یادداشت کوچیک دارم که هر از چندگاهی اونجا یه چیزایی توش مینویسم. سر فرصت و به ترتیب تاریخ مطالبش رو اینجا میذارم.شاید وقتی میان دوره اومدم.شایدم بعد از پایان دوره.
+ آموزشی غرورت رو میشکنه! و این خیلی ارزشمنده! بهت میفهمونه توی زندگیت هرکی و هرچی که باشی شاید یه شرایطی برات پیش بیاد که دیگه هیچکدوم از اون پست و مقام ها و پولهات کمکت نکنه. یادت میده به هیچکس جز خودت تکیه نداشته باشی. آموزشی ارزش خونه و خونواده و پدر و مادر رو بهت میفهمونه. و این هم خیلی ارزشمنده. بهت یاد میده قدر چیزایی که قبلا داشتی رو بدونی و واسش از خدا شاکر باشی. آموزشی شاید سخت باشه اما اصلا بد نیست. هرچی سختی هاش بیشتر باشه تو بیشتر قدر میدونی! اونجا آدم ارزش یه ساعت خواب، یه دونه میوه، یه لیوان چای خوب، یا حتی یه تیکه ته دیگ رو میفهمه! و این خیلی خوبه ! حداقل واسه من که خیلی خوب بود.خوشحالم !
+ بین صادقی که دو سه هفته پیش رفت آموزشی با صادقی که دیروز اومده مرخصی یه دنیا فاصله است. صادق امروز آرومتره، غرور کاذبش از بین رفته و ارزش زندگیش رو فهمیده. صادق امروز با خدا زندگی میکنه. صادق امروز میفهمه پدر و مادرش یه دنیا قابل احترامن. صادق امروز خدا رو عاشقه!
آموزشی یعنی تحقیر! یعنی بی نظمی به اسم نظام! یعنی تخلیه عقده های حقارت یه سری آدم عقده ای روی سر سرباز آموزشی! آموزشی یعنی دلتنگی برای خونه، بابا، مامان، و همه ی اونایی که تا وقتی خونه بودی به چشمت نمیومدن و به چشمشون نمیومدی! جمعه های آموزشی یعنی حسرت دو ساعت خواب بیشتر! یعنی دلتنگی واسه ظهر جمعه های شلوغ خونه! یعنی دلتنگی واسه SinSadMim و یعنی دلتنگی واسه تو! آموزشی یعنی غذا با طعم کافور و بشین پاشو و صف و بشمار ۳ غذاتو خوردی و شستن ظرف غذا با آب خالی حتی تمیزتر از هر ماشین ظرفشویی و مایع ظرفشویی! آموزشی یعنی فهمیدن قدر و ارزش بابا و مامان و خونواده و زندگی و کار و اداره و سید و مجید و رضا و اصغر و داود و سرهنگ و محسن و حسینی و روح ا…! آموزشی یعنی غرق شدن توی کثافت! یعنی شستن دستهات با آب خالی بعد از دستشویی! یعنی روزهای متوالی پوشیدن یه دست لباس بدون اینکه حتی یه بار بشوریش! یعنی پوتین هایی که هرشب باید واکس بزنی! جوراب هایی که هر شب باید بشوری و تختخوابی که روزی هزار بار باید آنکاردش کنی!
آموزشی یعنی هزار و هفت بلایی که هیچ وقت فکر نمیکردی به سرت بیاد!
از دفتر خاطراتم – ۸۸/۱۰/۱۸- ۱۴:۰۰ – حیاط پادگان – صف آمار
خدا لطف کرد و دیگران واسطه شدن و سفارشم رو کردن و مرخصی دادن بهم. تا فردا عصر تهرانم.